قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

27

تاريخ نگارستان ( فارسى )

از موالى بنى هاشم بود درآمده قصيدهء مشتمل بر غايت ظلم و عدوان كفرهء بنى اميه نسبت بخاندان پيمبر و تحريص بنى هاشم بر انتقام بنى عبد الشمس برخواند عبد اللّه را عرق حميت به حركت درآمده دست از طعام بازكشيد و فرمود تا به چوب دستها ، اعضاى آنجماعت را در هم شكستند و گليمها بر بالاى ايشان انداختند عبد اللّه و اصحاب بر زبر ايشان نشسته آغاز طعام خوردن كردند آن فرقه نالهاى حزين ميكردند و جان ميدادند بعد از آن حسب دستور عبد اللّه تمامى قبور بنى اميه را سواى عمر بن عبد العزيز شكافته در گور معاويه به غير از خاك چيزى ديگر نيافتند و در گور يزيد قدرى خاكستر ديدند . [ 23 - رفتن امير نصر سامانى بهرات . ] 23 تمثيل مشهور است كه نوبتى امير نصر بن احمد سامانى بهرات آمده آنجا او را بغايت خوش افتاد اما امرا را هواى بخارا بود هرچند وسائل مىانگيختند فائده نديده آبرو ميريختند بالضروره برودكى شاعر ، كه در حضرت امير اداى فرح افزايش دلپذير بود متوسل گشتند و رودكى قصيدهء مشهور كه مطلعش اين است مطلع : بوى جوى موليان آيد همى * ياد يار مهربان آيد همى گفته در خدمت امير برخواند چندان شوق بر امير غالب شد كه يك پاى موزه پوشيده و مقيد بپاى ديگر نشده سوار شد و بسوى بخارا حركت نمود . [ 24 - ديدن سفاح عباسى خود را در آينه . ] 24 من مأثر النظير از ثقاة روايت ميكنند كه سفاح عباسى روزى روى خود را در آئينه ملاحظه نموده بر زبان آورد كه اللهم انى لا اقول كما قال سليمان بن عبد الملك الشاب ولكنى اقول اللهم امرنى امرا طويلا فيطاعك ممتعا بالعافية و هنوز از آن دعا فارغ نگشته بود كه آواز غلامى شنيد كه با ديگرى ميگفت كه مدت ميان ما و تو از دو ماه و پنجروز بيش نمانده و سفاح به اين سخن نظير نموده بعد از چند روزى تب كرد و آبله برآورده چون از حديث غلام شصت و پنجروز برآمد در سيزدهم شهر ذيحجه سنهء 136 ست و ثلثين و مأة بمرد . [ 25 - منازعت عبد اللّه عباسى با ابو جعفر . ] 25 من الوقايع آورده‌اند كه عبد اللّه بعد از سفاح در امر خلافت با ابو جعفر تنازع نموده ابو جعفر ابو مسلم را بجنگ او فرستاده شرفهء منشى بابو مسلم گفت يا امير با بعضى از رندان خراسان بر سر خصمى چنان كه يكى از مبارزان شام است رفتن از حزم دور مينمايد ابو مسلم گفت تو در باب انشاء فصاحت‌گسترى و به صد درجه از من پيشى اما در كار حرب از هزار يكى چون من ندانى القصه به آبيارى تيغ او آتش آن فتنه فرونشست و ابو مسلم را صاحب الدولة ميگفتندى و گويند او اصلا از اصفهان بود چون در مرو خروج نمود بمروى اشتهار يافت بعضى را اعتقاد آنست كه او از اولاد گودرز بن كشواد است در امور ملكى به حدى بود كه هرگز هزل ننمودى و خنده نكردى مگر در جنگ و از اتفاقات